| |
| سه شنبه 24 شهریور ماه سال 1388 |
|
هیچ وقت خوب نیست. هیچ وقت همه چیز را برای یک بار تمام می کند می رود. از آخرین باری که دیدمت هر روز ندیده امت، و هر روز زنگ نزده ای. شاید مرده باشی. نگران نباش، قلب آدم فقط یک بار می شکند، بعدش گریه می کند تمام می شود می رود. من هنوز گریه نکرده ام، دو، سه، چهار، ... |
|
| |
| یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388 |
| فارغ شدن |
دست هایم را می شویم. کلمه ها لای سوراخ های سینک ظرفشویی گیر می کنند... تو می روی ، عشق می رود ، درد می رود ، و سرگشتگی لای سوراخ های سینک ظرفشویی گیر می کند... |
|
| |
| یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388 |
|
کاش آنقدر مرد بودم که وقتی در آغوش می گرفتمت... کاش آنقدر مرد بودم که در آغوشت نمی گرفتم. |
|
| |
| سه شنبه 24 دی ماه سال 1387 |
|
باید پری آتش زد. مویی چیزی... با این اس ام اس ها این دور و بر پیدایت نمی شود. باید یک طلسم هزار تایی داشته باشی... می دانم که داری. هزار سوزن، هزار خنجر، هزار ورد بی معنا، هزار روز رنج و روزه... وسط این دیوار های یخی، آرام نفس می کشم. به هر کدام از این دیوار های نادیدنی که تکیه بدهی، یا می شکنند، یا آب می شوند... نهصد و نود و نه دیوار نازک یخی، که بوی تو را می دهند... بوی یخ. پر را که آتش بزنم، دیوار ها آب می شوند، و بویت را با خود می برند... گوشی ام را بر می دارم، و یک اس ام اس دیگر... یک اس ام اس دیگر.... یک اس ام اس دیگر... یک... |
|
| |
| شنبه 21 دی ماه سال 1387 |
|
خیلی وقت داریم. به اندازه ی تمام اتفاق های کوچکی که می افتد. به اندازه ی آرامی حرکت خورشیدی، که نمی بینیم، و پشت ابرهای دوردست پایین می رود. در سکوت نشسته ایم، و از بالکن بنفشه ده را نگاه می کنیم، و برای تمام اتفاق هایی که می افتد وقت داریم. برای برگ هایی که می لرزند، به هم می خورند، و هنوز روی درخت می مانند. چه خوب که می توانیم در این سکوت با هم باشیم. چه قدر برای حرف هایمان وقت داریم، حرف هایی که چه بزنیم، و چه نزنیم، خورشید پایین می رود، یا نمی رود، برگ ها می افتند، یا می مانند. چه خوب که می توانیم در سکوت با هم باشیم.
|
|
| |
| دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 |
|
... و رفاقت از زنگ های تفریح هم دقیق تر می خورْد ... |
|
| |
| چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387 |
|
می خوام برقصم. احساس می کنم نمی تونم. بدنم رو تکون می دم... ولی نمی رقصم. دیگه نمی تونم برقصم. قبلنا یه چیزی می شنیدم... یه چیزی که بود... همیشه بود. می خوام بگم تو هوا بود... ولی اگه هوا نبود هم اون بود. می خوام بگم دیگه نمی شنومشو ولی اون اگه صدا بود وقتی هوا نبود ، نبود. نه که بگم دیگه نیست ، ولی انگار واسه من دیگه نیست. شبه ، واسه همین می تونم خودم رو تو شیشه ی پنجره ببینم. دستامو باز می کنم. مثل همیشه خیلی آروم. دیشب خواب دیدم. می خواستم برقصم ولی نمی تونستم. پای راستمو می آرم بالا. آروم می چرخم. هوا نیست. صدا نیست. من نیستم. پای چپم رو می آرم بالا. دارم می چرخم. یه چیزی می شنوم که صدا نیست. نمی تونم برقصم. می افتم. نه این که تعادل نداشته باشم ها... نه. یه چیزی رو نمی شنوم. یه چیزی که همه جا هست... این جا هست... خونه ی همسایه هست... همه جای تهران هست... اصلاً نروژ هم هست! پیش سولماز هست... پیش شقایق هست... اون پایین آلمان پیش سیمین هست... پیش مارال تو آمریکا... تو کانادا پیش پیام هست... تو فرانسه پیش محمد ، تو هلند پیش ستاره... نمی دونم چی شد که دیگه نمی شنومش... یه چیزی رو یکی ازم گرفته. یا یه چیزی ازم گرفته شده. بعضیا هم بهم گفتن که لمسش می کردن و دیگه لمسش نمی کنن. می خوام برقصم. دستامو خیلی آروم باز می کنم. گوشامو تیز کردم. پای راستمو بلند می کنم. همه این جان. مسعود، پویا، لاله، ستاره، علی، پگاه، صبا، ... پای چپم رو بلند می کنم. |
|
| |
| چهارشنبه 20 شهریور ماه سال 1387 |
|
به زندگی از بالا نگاه کن. من برای همه چیز آماده ام، حتی برای چیزهایی که حرفش را هم نزن. به زندگی از بالا نگاه کن، دوباره به مدرسه رفتن، سپتامبر که تازه فهمیده ای تولدت است... تاب رفتن داری؟ به تمام چیزهایی که هیچ وقت از روبرو ندیده ای. به تمام چیزهایی که در آغوش نکشیده ای، و برایشان گریه نکرده ای... به تمام چیزهایی که دیگر نخواهی دید. من برای همه چیز آماده ام... و می ترسم.... از کسی که سپتامبر به دنیا آمد، و به زندگی از بالا نگاه کرد... من برای رفتن آماده ام. |
|
| |
| دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
برای همه ی چیزهایی که برایشان تلاش کردم. نه برای به دست آوردنشان. برای نجات دادنشان. برای تمام تلاش هایی که برای نجات دادن چیزهایی کردم که اگر نجات می یافتند شاید چیزی نمی ماند برای. برای نجات دادن. ما برای برای هایمان زنده ایم. شاید اگر نجات پیدا کنیم کسی یکی از برای هایش را از دست بدهد.
امروز ماهیم مرد.
|
|
| |
| جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
تصمیمت را بگیر!
بوی آب روی خاک
بوی آب روی برگ های باغچه
بوی آب روی آسفالت
تصمیمتان را بگیرید!
بوی آب روی پوست من
بوی آب روی پوست تو
بوی آب روی فرش
بوی آب.
نمی توانم تصمیم بگیرم.
|
|
| |
| دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
فرودگاه امام فرودگاه بزرگی محسوب می شود. ظاهری شیشه ای دارد. ظاهراً قرار بوده تمام چیزهای تویش دیده شود. ولی بعداً به خاطر حجب خاصی که روی همه چیزمان بعد از مدتی می نشیند روی شیشه های بین قسمت های مختلف کاغذهایی به بهانه ی تبلیغات چسبانده شده. وسط بیابان و در صد کیلومتری قم واقع است.
هیچ وقت شبیه کسانی که دوست دارم شبیه شان باشم نمی شوم. آدم هایی که همیشه می خندند. لاغرند و لباس های ولنگ و واز می پوشند. پیراهن روشن، شلوار تیره، کوله، و می خندند. سعی کرده بودم شبیه آن ها باشم. خیلی ذوق داشتم عکس العملش را ببینم. تا نزدیک های ماشین هم که رسیدم هنوز مرا نشناخته بود. وقتی شناخت صورتش را برگرداند. شاید یک چیزی هم گفت. مثل واااای! شیشه بالا بود. نمی شنیدم. وقتی نشستم توی ماشین گفت اگر عکس بدون ریش ازت ندیده بودم اصلاً نمی شناختمت. عین جاکشا شدی.
پیمان رانندگی می کرد. من هنوز گریه می کردم. تا وقتی هنوز از پشت کاغذا دیده می شد می خندیدم. نمی دونم این نیرو رو از کجا آورده بودم. هنوز داشتم گریه می کردم. تو ماشین ما کس دیگه یی نبود. هنوز پونصد متر هم نرفته بودیم که بهش گفتم بزنه بغل. هیشکی رو نداشتم که بهش زنگ بزنم. پیاده شدم. پنج شیش قدم تو بیابون جلو رفتم. جیغ زدم. انقدر که دیگه صدام در نمی اومد. دیگه فقط گریه کردم. در حالی که دو تا دستمو بین زانوهام گذاشته بودم و سرم به پایین خم بود. پیاده شد و منو برد تو ماشین.
از آن هایی که هر وقت باید حرف بزنند حرف می زنند. از آن هایی که می توانند راجع به رشته ی تحصیلی شان یک عالمه حرف بزنند. کم مشروب می خورند و نمی رقصند، مگر با گیلاسی مشروب در دست راست و در حال حرف زدن. ( احتمالاُ در رابطه با رشته ی تحصیلی شان). روابط عمومی قوی ای دارند و همیشه لبخند می زنند...
|
|
| |
| جمعه 30 فروردین ماه سال 1387 |
|
چیزی تمام حرفهایمان را زیر سؤال می برد. همین که مدام حرف می زدیم و هیچ وقت سکوت برقرار نبود. انگار هر سه مان از آن سکوت نارسیده می ترسیدیم. هر دو روبروی من نشسته بودند و دختر دقیقاً روبروی من. پسر انگار میان نگاه هایمان دنبال چیزی بود. هر دویمان را می پایید و لبخند می زد. خیلی به جلو قوز کرده بود. شاید در دلش می خواست میان ما دو نفر نشسته باشد. حسود نبود. انگار از دوست داشته شدن تنها دختر زندگی اش توسط مرد دیگری لذت می برد. هیچ کس این را نمی گفت. نه من به دختر، نه دختر به من و حتی شاید من به خودم.
قهوه هایمان سرد شد. پسر به دستشویی رفت. منتظر اتفاقاتی بود. سکوت برقرار شد. دختر به نقطه ای روی زمین خیره شد. بعدها فهمیدم که من هم به دختر خیره شده بوده ام. گریه کرد. پسر آمد. دختر گفت که دلش گرفته است. پسر نوازشش می کرد. شبیه کسانی بودم که در فیلم های مستهجن عشق بازی دو نفررا دید می زنند. عذر خواهی کردم و از کافه بیرون آمدم. بعد از بیست قدم راه رفتن در پیاده روی خیابان انقلاب طبق عادت گوشیم را از جیبم بیرون آوردم و نگاه کردم. هیچ... در سکوت خودم، سکوت ذهنم و شلوغی خیابان انقلاب به راه رفتن ادامه دادم. چیزی داشت در درونم کاری می کرد که نمی دانم چیست. کسی داشت با کسی حرف می زد. به من ربطی نداشت. من یک کافه بودم.
کنار کیوسک روزنامه فروشی ایستادم. مثل همیشه آدامس ریلکس سفید می خواستم. تیتر روزنامه هایی را خواندم که همیشه مراقبم ناخواسته و از روی کنجکاوی هم که شده هیچ کدامشان را با آن قیمت ارزان گول زننده شان نخرم. تلفنم زنگ زد. "الو. یه لحظه گوشی..."، "آقا لطفاً یه بسته ریلکس سفید."،"جانم؟". حواسم به تلفن بود که یک عابر بی آنکه حتی سرش را برگرداند و یا قدمهایش را کند کنَد، یکی از مجله ها را برداشت و رفت. حتی یک لحظه فکر کردم می شناسمش. آقای فروشنده هم سرش گرم یک مشتری بود. "یه لحظه گوشی... هیچی...الو، بگو، آره با تو ام." در حالی که گوشی را با شانه ام نگه داشته بودم، به زور یک آدامس ریلکس در دهانم گذاشتم. به نظرم مانده می آمد.
|
|
| |
| یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387 |
| برای |
حالا که در انتظار فرصتی مناسب
تمام فرصت های نامناسب را از دست داده ام
فریاد می کشم.
ولی حیف،
تو لب خوانی بلد نیستی.
و حتی اگر رویت هم به طرف من می بود...
|
|
| |
| جمعه 5 بهمن ماه سال 1386 |
| Nokia message templates |
I am late
I will be there at
I'm in a meeting,call me later at
I'm busy right now.
I'll call you later
I will be arriving at
Meeting is cancelled
See you in
Please call
I love you too
Happy birthday
Thank you
|
|
| |
| پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386 |
|
فضایی ها به زمین می آیند
آن گاه که نه من و تو هستیم
و نه فرزندانمان.
از خط باز می مانند
و موسیقی را رمزگشایی می کنند...
|
|
| |
| دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386 |
|
نفرت. مثل بچه ای که برای اولین بار سیب را تجربه می کند.قبلاً فقط پیاز گاز زده است. عشق. و کم کم دیگر فرقی نمی کند که سیب بخوری یا زرشک پلو با مرغ. نفرت. تمام وقت هایی که در آغوش می کشیم تمام آدم هایی که یک چیزی ازشان باید به ما بماسد و یک چیزی از ما به آنها.نباید مزه ی سیب را فراموش کنم.
پ ن: به قصد پشیمان کردن آدم هایی که گفته بودند آپدیت کن.
|
|
| |
| یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386 |
|
همه چپ چپ نگاهمان می کنند. مرا که زیر گنبد یک مسجد می خوانم و تو را که نشسته ای و نگاهم می کنی. با موهای زردت معلوم است که خارجی هستی. گنبد مسجد شاه اصفهان بهترین جایی ست که صدای آدم می تواند در آن آرام بگیرد. تنها جایی که احساس می کنی صدایت هدر نرفته است. همه چیز همان لحظه اتفاق می افتد. کلماتی که به هیچ زبانی نیستند، و خودم هم معنی شان را نمی دانم. نت هایی که نمی دانم متعلق به چه گامی هستند. اصلاً وجود دارند یا نه. تو ممکن است فکر کنی فارسی می خوانم. تمام که می شود بلند می شوی و بغلت می کنم، چون می ترسم به زمین بیفتم. یک خارجی که همان نزدیکی هاست دست می زند و تو به نروژی چیزهایی می گویی که نمی فهمم. ولی شوق کلماتت را حس می کنم. آن خارجی نروژی نیست.
در میدان نقش جهان که راه می رویم تا برسیم به عالی قاپو تند تند یک چیزهایی می گویی، یک چیزهایی می پرسی و انتظار داری که جواب بدهم. این را از جملات کوتاه بالارونده ات می فهمم. پاک یادت رفته است که من زبان تو را نمی فهمم. از خودم خجالت می کشم. و از زبانم. زبان مادری ام. من با این زبان به دنیا آمده ام.
داخل عالی قاپو یک راهرو است که حالتی گنبدی شکل دارد. اگر دو نفر در دو گوشه ی مخالف آن بایستند صدای یکدیگر را از بالاسر می شنوند. در حالی که ممکن است کسی که در وسط ایستاده هیچ صدایی نشنود.نمی دانم چه طور این را به تو توضیح بدهم. سال ها را به زور با انگشت می توانم ولی... تو را می برم یک گوش و اشاره می کنم که همان جا بایستی. می روم در گوشه ی دیگر، رو به کنج می ایستم و حرف هایم را زمزمه می کنم. حرفهایی که هیچ وقت نمی فهمی. به فارسی. چه قدر خوش حالم.
|
|
| |
| چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386 |
|
جنگ جهانی اول است.تو در قطب شمال هستی. اصلاً در قطب که فرقی نمی کند جنگ حهانی اول باشد یا جنگ جهانی دوم یا صلح همیشگی و تکراری. فقط گفتم جنگ است که قصه خوانده شود. اگر فقط می نوشتم تو در قطب شمال هستی هیچ کس قصه ام را نمی خواند. خودت هم وقتی قصه ام را می خوانی اصلاً نمی فهمی که برای تو نوشته بودمش. بگذریم. در قطب شمال هستی. به دیوار کلبه ی یخی ات خیره شده ای. احتمالاً نور اجاق سایه ات را بزرگ روی دیوار کلبه ی یخی ات خیره شده ای. یک بازاریاب معمولی . اصلاً از کجا می دانسته که تو در قطب شمال هستی. جلویت را در پیاده روی یکی از بلوارهای قطب می گیرد. به زیر سایه ی درختی دعوتت می کند و می گوید که بازاریاب است. یک بازاریاب معمولی. و اگر فرم را پر کنی اگر پول را به حساب بریزی اگر پست کنی اگر در قطب شمال هستی پس چرا...
کسی صدایت می کند. سرت را بر می گردانی. از در کلبه ی یخی ات بدون این که بدانی بیرون آمده ای. حالا بر می گردی و سایه ات را بزرگ تر روی دیوار کلبه ی یخی تماشا می کنی، یعنی که به اجاق نزدیک تر شده ای. بچگی هایت سایه بازی را دوست داشتی. ولی داشتی به یک چیز دیگر فکر می کردی. یادت نمی آید. ولش می کنی... در کلبه ی یخی کسی جنگ جهانی اول است.ولی اگر فرم را پر کرده بودی اگر پول را...به بچگی ات فکر کن. وقت هایی که سایه های کوچک روی دیوار کلبه ی یخی ات...
|
|
| |
| یکشنبه 3 تیر ماه سال 1386 |
|
بیخودی توی حال پذیرایی راه می رم. هوا کم کم روشن شده و من نفهمیدم. خیلی وقته که با هم تو یه اتاق نمی خوابیم. شاید همین باعث شده انقدر نگرانش باشم. صدای ناله ی بی یورک منو به خودم می آره. شب های پیش بیش تر ناله می کرد. حالا دیگه نگران کم شدن ناله هاش هم می شم. آروم می رم توی اتاق و دستمو می ذارم رو پیشونیش. اخم می کنه و با دهن بسته ناله می کنه که یعنی بردار. بعد از پنج شیش دقیقه که تو سکوت می گذره و صورتش هیچ تغییری نمی کنه آروم کنارش دراز می کشم. صورتش به سمت دیواره و صورت من به پشت اون. سعی می کنم تخت تکون نخوره. به موهاش خیره می شم و به گردنش که حالا احساس می کنم چروک داره. فکر می کنم اگه در اتاقش رو قفل نمی کنه شاید به خاطر اینه که به کمکم احتیاج داره. اوایل یه موقع هایی بعد از چند روز که بغلم می کرد می گفت دلم برات تنگ شده بود. در حالی که تمام مدت با هم بودیم. هنوز هم زبونش رو نمی فهمم. اون به زبون مادریش هذیون می گه. دیمین رایس از دم در اتاق رد می شه.نمی دونم کی اومده خونه. شایدم خوابیده بوده. فقط یه پیرهن سفید اتو شده پوشیده که تا بالای زانوش می رسه.رفته تو اتاق من، چون صدای پیانو اومد.یه لحظه. چندتا نت بی ربط. نمی دونم کی پیانو رو آوردم این خونه. از وقتی بی یورک مریض شده از خونه بیرون نرفتم. آلبوم جدیدش در حالی منتشر شد که خودش مریض تو خونه افتاده بود. دیمین رایس دوباره از دم اتاقمون رد می شه. شلوار پارچه ای مشکی من رو پوشیده. نمی دونم چرا در اتاق رو باز گذاشتم. البته ما همیشه ترجیح دادیم یکی پیشمون باشه. یکی ببینتمون. وقتایی که بقیه هستن آغوش هامون طولانی تر می شه. می شد.
کاش پویا شمال نبود. اون وقت دوتایی می بردیمش دکتر. مثل اون موقع که منو برد دکتر. ولی خیلی وقته از پویا خبری نیست. رفته شمال که منو واسه ی تولدم سورپریز کنه. یادم نیست اینو از کجا می دونم. یکی لوش داد. ولی کاش این جا بود. من یه عالمه کادو نمی خوام می خوام بی یورکو ببرم دکتر. اون با من تنها نمی آد. وقتی پویا هست همه ش می خنده. با من تنها هیچ جا نمیاد. موبایل پویا قطعه. باطریشو در آورده که نتونم مچشو بگیرم.
دستمو می برم تا موهاشو ناز کنم. دستمو پس می کشم. حس می کنم فهمید. یاد اون روزی می افتم که شقایق هی می گفت بی یورک مریضه. من می گفتم ولی عالیه. اون می گفت ولی مریضه، من می گفتم ولی عالیه... مطمئنم که هیشکی خونه نیست. هیچ صدایی نمیاد و کاملاً روز شده. دیمین رایس هم رفته. بعضی وقتا فکر می کنم شاید منو بی یورک فقط در رویای اون وجود داریم... یا شاید اون فقط تو رویای ما... بابام خم می شه و می بوستم. از اتاق می ره بیرون و به مامانم می گه بیدار نمی شه. مامانم می گه خیلی خسته س... کاش درو بسته بودم.
روی یه تپه ی پوشیده از استپ دراز کشیدم و دارم آسمونو نگاه می کنم. سرمو بر می گردونم. پویا رو می بینم که داره با یه بغل کادو نزدیک می شه. کادوهایی که فقط تو بغل خودش جا می شن. تظاهر می کنم چیزی نمی دونم...
پ ن: بی یورک
پ ن ۲: دیمین رایس |
|
| |
| دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386 |
|
وقتی می ایستم کم می آورم. یک نفس باید رفت. وقتی می نشینم. آدم نباید بفهمد. نباید نگاه کند. وقتی می ایستد نگاه می کند و می بیند که کجا ایستاده است. می تونم بپرسم این را برای چه کسی نوشته ای؟ نه. این یکی هم در کوه اتفاق می افتد. دلم برای کوه تنگ شده است. حال ندارم ولی. حالا خیلی نزدیک ترم به کوه از همیشه. حسش نیست. دارم هر روز زشت تر می شوم. مثل پیرزنی که خودش را خیس می کند. فرش را. و نمی شوید.چیزی مهمان هایش را آزار می دهد، ولی خودشان هم نمی دانند که بوی شاش خشک شده است. کم تر سر می زنند. تنها می شوم. و زشت تر. پیرزن ها بیش تر به همه چیز چنگ می زنند، ولی توانشان از همیشه کم تر است. همین طور می شود که هیچ چیز نمی ماند. هر چه قدر که چنگ می زنی. مثل لحظه ای که تایتانیک در آب فرو می رود، در حالی که دماغه اش رو به آسمان است. مثل وقتی که سقوط می کنی. وقتی سقوط می کنی می فهمی کجا هستی. مثل وقتی که می ایستی. من هزار بار سقوط می کنم و هزار بار زشت تر می شوم. این حرف ها زا به هیچ کس نگو، خب؟ به هیچ کس. می توانم بپرسم برای کی..؟
|
|